تبليغاتX
HERMES

HERMES


fiction and literature translation workshop


قابل توجه دوستان کارگاه ترجمه.

به دلیل تعریف نشدن این کارگاه در شش ماهه ی دوم سال، برگزاری جلسات کارگاه امکان پذیر نیست. درصورت تمایل دوستان می توانند به همین صورت وبلاگی کار کنند و آثار هم دیگر را مورد نقد و تحلیل قرار دهند.

با تشکر.

نوری





; ساعت 12:22 روز 15 Sep 2008

*



حلقه ترجمه امروز ساعت ۱۵





; ساعت 14:9 روز 11 Sep 2008

*



سالگرد آن حادثه ناخوشايند بود. والتر هابز در راهش به سمت شمال شهر بود تا دخترش لوئيس را در ترينيتي سوار كند او ساعت چهار وقت دندانپزشكي داشت بعد از آن هر دو با هم براي خوردن يك شام لذت بخش در اوايل شب به پاپا آندرز مي رفتند جايي كه لوئيس خيلي دوست داشت. يك مهمانخانه بين راهي بيرون از شهر در بزرگراه چف كه روي پايه هاي چوبي به جا مانده از سيل بنا شده بود.بعد از آن براي انجام تكاليف لوئيس و ديدن فيلمي از بيل موراي به آپارتمانش بر مي گشتند. آنجا نيواورلين بود.

روز خوبي براي آنها بود. بتسي، مادر لوئيس، براي تعيين قيمت زمين هاي بخش فرعي مي سي سي پي رفته بود و سپس آن طرف درياچه پيش ميچ دياگل مي ماند. اين يعني اينكه بساط ويسكي دو نفره و كمي ميگوآب پز به راه بود.

والتر و بتسي يك ماهي مي شد كه طلاق گرفته بودند. بتسي زمانيكه داشت خانه اي را به ميچ نشان مي داد عاشقش شده بود. خانه اي كه ميچ برنامه ريزي كرده بود تا در بيستمين سالگرد ازدواجشان به همسرش هديه بدهد، سالگردي كه تقريباً فرا نرسيد. والتر هر چند وقت يكبار هستي، همسر سابق ميچ را در هولفود مي ديد. هستي زماني زني جذاب با موهاي خرمايي از جايي در شمال آلاباما بود. دوشيزه سابق يو اي بي كه حالا در ميانسالي كمي چاق شده بود.در هولفود او هميشه به والتر طوري خيره نگاه مي كرد كه انگار او بتسي را به زندگيش فرستاده بود تا ازدواج تمام عيارش را به هم بزند. يكبار او هستي را در حاليكه در پايين راهرو كاهو ها و كنگر فرنگي ها به او خيره شده بود گير انداخت. رويش را كه برگرداند او آنجا بود. فوراً به او لبخند زد و لبخندي نيز از روي حماقت در صورت بتسي ظاهر شد سپس شانه هايش پايين افتادند. سرش را با ناكامي تكان داد و دهانش بسته شد. او كف دست هايش را طوري به سوي او دراز كرد انگار كه مي خواهد او را عقب بزند. سپس سبدش را خارج از ديد او هل داد و والتر را در حاليكه ترك كرد كه به جاي او در آن طرف پنجره روبه روي خيابان مگزين نگاه مي كرد.

لوئيس گفت: " ما امروز براي قربانيان بيچاره سيل يك دقيقه سكوت كرديم." آنها به سمت بالاي بريتانيا رانندگي مي كردند و از محل اقامت رايزن فرانسه مي گذشتند كه پرچم برافراشته فرانسه در جلو و يك سيتروئن بزرگ در حال چرخش ؟؟؟. بچه ها از يك مدرسه خصوصي در آنجا با لباس هاي يك شكل و كيف هاي كتاب در امتداد پياده رو راه مي رفتند. دندانپزشكي نزديك به آن بود.

والتر پرسيد:" آيا هيچ كدام از همكلاسي هايت كسي را از دست داده است؟ "   لوئيس گفت:" فكر كنم آره". لوئيس كلاس هفتم بود و حالا همه چيز را درباره هر چيزي مي دانست. "جيني بكستر سياهپوست كه يك بورس تحصيلي دارد. ما هر دو با هم همزمان چشم هايمان را باز كرديم و تقريباً خنديديم به نظر مي رسيد همه داشتند دعا مي خواندند اما اينطوري نبود. سرد هم نبود."

"وسيله ات رو فراموش نكردي؟ " وسيله لوئيس محافظ دندانهايش در شب بود كه او در مطب دكتر دي پاتريا درست مي كرد. او شب ها و گاهي هم در هنگام روز دندان قروچه مي كرد ؟؟؟. دكتر دي پاتريا مي گفت كه اين نتيجه جدايي والدينش است درست زماني كه او دوازده سال و دو ماهش بيشتر نبوده است. اين حقيقت كه دخترش دندان قروچه مي كند براي والتر يك تراژدي تلخ بود.

لوئيس گفت:"آره آوردمش" و آهي از ته دل كشيد. دو دست كوچكش را روي دامنش گذاشت و با همه انگشت هايش همزمان روي زانويش بازي مي كرد و درحاليكه مي رفتند گفت:"من دو تا خواسته دارم." والتر گفت:"دادگاه دو درخواست شما را مي پذيرد" او البته يك وكيل بود. "به شرط اينكه يكي از آنها حذف كردن دندانپزشك نباشد."

"نه نيست." لوئيس دندانپزشك را دوست داشت ؟؟؟ او هميشه از دندان هاي زيبايش تعريف مي كرد چيزي كه او دوست داشت بشنود. "خانواده جيني او را از مدرسه مي برند –بعد از يك هفته- و از اينجا مي روند من امروز مي خواهم يك كارت يا هر چيز ديگري براي همدردي به او بدهم و خداحافظي كنم او فردا مي رود."

والتر گفت:"خيلي بافكر هستي." در حقيقت مدرسه يك هفته اي مي شد شروع شده بود ؟؟؟. لوئيس هيچ حرفي درباره اين گفته پدرش كه با فكر بودن خوب است، نزد. او دستش را در كوله پشتي اش فرو برد و جعبه پلاسيكي سبزي كه محافظ دندان هايش را در آن نگه مي داشت در آورد. آنها در خيابان دندانپزشكي بودند، خيابان الين، پايين تر از خيابان چارلز. والتر گفت:"چرا آنها الان مي خواهند بروند؟" ؟؟؟ او مي خواست در اتاق انتظار بماند و مجله تايم بخواند و سپس زماني كه كار لوئيس تمام شد با دكتر دي پاتريا درباره ماهيگيري و سياست گپ بزند.

لوئيش جعبه سبز رنگش را برداشت. "پدرش براي يو پي اس كار مي كند. براي رفتن به كنوشا انتقالي گرفت. آنجا كجاست؟"

"در ويسكونسينه. اگر همان باشد."

"جيني گفت همان است"

"روي درياچه ميشيگان است" والتر زماني كه در مدرسه حقوق در شيكاگو بود يكبار به آنجا رفته بود. "هوا آنجا سرد است"

"فكر مي كني سياهپوست آنجا خيلي زياد باشه؟"

" تقريباً همه جاي آنجا سياهپوست زياد هست."

به نظر مي رسيد كه اين حرف لوسي را راضي كرده باشد.

والتر داشت از ماشين پياده مي شد يا مي خواست كه پياده شود.

لوئيس گفت:"براي من يك كارت مي خري؟ لطفاً؟ تا وقتي كه كار من تمام مي شود، بعد مي توانيم با هم به خانه اش برويم و من كارت را به او بدهم؟"





; ساعت 8:34 روز 4 Sep 2008

*



سالگرد آن مصیبت بود. والتر هبز در مسیرش به سوی شمال شهر پیش می رفت تا در ترینیتی دخترش,لوسی, را سوار کند که ساعت چهار وقت دندان پزشکی داشت. سپس هر دوشان به یک شام زود هنگام کوهستانی در پاپا آندره_مکان مورد علاقه لوسی_ می رفتند که خارج شهر نزدیک اتوبان چف بود. یک میخانه بین راهی بر پایه های چوبین که از گزند سیل در امان مانده بودند. بعد برای تکالیف لوسی و تماشای فیلمی از بیل ماری به اپارتمان او باز می گشتند. آن جا نیو اورلئان بود.

روز آنها بود. بتسی, مادر لوسی , به خارج از شهر رانندگی می کرد تا برخی از زیر بخش های می سی سی پی را قیمت گذاری کند سپس در املاک میچ دیاگل در آن سوی دریاچه می ماند... یک سالی می شد که والتر و بتسی از هم جدا شده بودند. بتسی هنگامی که داشت خانه ای را به میچ نشان می داد عاشقش شد _خانه ای که میچ به عنوان بیستمین سالگرد ازدواج برای زنش تدارک دیده بود_ آن سالگرد کاملا به سر نرسید. گاهی والتر همسر سابق میچ ,هستی, را در هول فود می دید. زمانی هستی یک زن جذاب مو بور از جائی در شمال آلباما بود. فلان دوشیزه سابق در یو ای بی حلا که پا به سن گذاشته بود اندکی تو پرتر شده بود. در هول فود همیشه طوری به والتر زل می زد انگار او بتسی را به زندگی اش فرستاده بود تا در ازدواج بی نقصش رخنه کند. یک بار در پائین راهروی کاهو و کنگر هستی را که به او خیره شده بود غافلگیر نمود. فورا بهش لبخند زد و لبخند متهم کننده احمقانه ای نیز بر چهره زن نشست سپس تنها شانه هایش افتاد و سرش را با ناکامی تکان داد و لبانش راجمع کرد. کف دستانش را طوری به سمت والتر دراز کرد انگار که می خواست او را به کناری هل دهد. بعد سبدش را در حالی که والتر را ترک می کرد به خارج از دیدش هل داد و والتر همچنان به جائی که او ایستاده بود به بیرون ویترین به خیابان مگزین نگاه می کرد.

لوسی گفت:"ما امروز به احترام قربانیان بیچاره سیل لحظه ای سکوت کردیم." آنها به سمت بالا,پریتانیا, می راندند. اقامتگاه سابق کنسول فرانسه با پرچم رنگ و رو رفته در مقابلش و یک سیتروئن بزرگ در قسمت دایره ای شکل ماشین رو. بیرون سال نود و هشت بود اما در داخل ماشین مانند قبل از میلاد مسیح به نظر می رسید؟؟؟ از مدرسه خصوصی دیگری در آن محله بچه ها با یونیفرم های آویزان خود در طول پیاده رو راه می رفتند و کیف های مدرسه شان را می کشیدند. دندان پزشکی نزدیک بود.

والتر پرسید :"هیچ کدام از هم کلاسی هایت کسی را از دست داده اند؟" لوسی کلاس هفتم بود و حالا هر چیزی را درباره همه چیز می دانست. لوسی جواب داد:"این طور حدس می زنم. جنی بکستر همان سیاهه که کمک تحصیلی می گیرد. من و او هم زمان چشمانمان را باز کردیم و تقریبا خنده مان گرفت. مثل این بود که همه دعا می خواندند اما البته این طور نبود. اصلا بی روح نبود."

"وسیله ات را که فراموش نکردی؟" ((وسیله)) لوسی روکش محافظ شبانه دندانهایش بود که در مطب دکتر پاتریا تنظیم می کرد. او حتی زمانی که وجود روکش های محافظ دندان قابل تصور نبود شبها و گاهی حتی روزها دندان قروچه می کرد دکتر پاتریا می گفت این نتیجه جدائی والدینش است زمانی که او فقط دوازده سال و دو ماه سن داشت. برای والتر این حقیقت که دخترش دندان قروچه میکردیک تراژدی کوچک تلخ بود.

لوسی گفت:"برش داشتم." و آه عمیقی کشید و در حالی که دستان کوچکش را روی دامنش می گذاشت و تمام انگشتانش را هم زمان روی زانوانش می چرخاند گفت:"من دو تا خواسته دارم." والتر که البته یک وکیل بود پاسخ داد:"دادگاه دو شرط شما را می پذیرد تا زمانی که یکی از آنها فرار از دندان پزشکی نباشد."

"نه نیست." لوسی دکتر را دوست داشت... لوسی آن را عجیب اما سرگرم کننده می دانست. او همیشه از دندان های قشنگ  لوسی تعریف می کرد چیزی که لوسی واقعا دوست داشت بشنود. "خانواده جنی او را از مدرسه می برند _بعد یک هفته_ و از این جا می روند. امروز می خواهم برایش یک کارت هم دردی یا هر چیز دیگری به عنوان خداحافظی بخرم. او دیگر فردا می رود."

والتر گفت:"خیلی با فکری!" در حقیقت تنها یک هفته بود که مدرسه بازگشائی شده بود و تقریبا چنین چیزی روی می داد. لوسی چیزی درباره این حرف او که باشعوری صفت خوبیست نزد. لوسی دستانش را تا ته کوله پشتی فرو کرد و جعبه پلاستیکی سبز رنگی را درآورد که محافظ شبش را نگه می داشت. آنها به مطب ,خیابان الین,کمی دورتر از خیابان چارلز رسیدند. والتر گفت:"حالا چرا دارند می روند؟" در حالی که تاهوئی بزرگ را لب به لب پیاده رو پارک می کرد. او تصمیم داشت در اتاق انتظار بماند و مجلات تایم را بخواند و بعد از این که کار لوسی تمام می شد با دی پاتریا درباره ماهیگیری و سیاست صحبت می کرد.

جعبه بزرگ هنوز در دستان لوسی بود."پدرش برای یو.پی.اس کار می کند. انتقالی اش را برای کنوشا گرفت. آنجا کجاست؟"

"در ویزکانزین اگر همان باشد."

"همان است جنی گفت همان است."

"روی دریاچه میشیگان است حالا از به بعد رو به سرما می رود." زمانی که در مدرسه حقوق شیکاگو بود یک بار به آن جا رفته بود. "فکر می کنی آنجا سیاها زیاد باشند؟" "از این جا به بعد سیاهان زیادی وجود دارند." به نظر می رسید که همین خیال لوسی را راحت کرد. والتر داشت از ماشین پیاده می شد یا داشت شروع می کرد به ..."می شود یک کارت برایم بخری؟لطفا؟ وقتی کارم تمام می شود؟ بعد می توانیم به خانه اش برویم تا کارت را بهش بدهم."





; ساعت 8:12 روز 2 Sep 2008

*



سال‌روز فاجعه بود. والتر هابز در مسیرش بسمت شمال شهر بود تا دخترش، لویزه را در خیابان ترینتی سوار کند. او ساعت چهار وقت دکتر داشت. بعد هر دو برای نهار پیش از وقت روی تپه ها می‌رفتند جایی که لویزه دوست داشت. پاپا آندرس. بیرون شهر در بزرگراه چف، یک میخانه‌ی کوچک بین راه، روی پایه های چوبی که از آسیب سیل در امان مانده بود. بعد آنها برای تکالیف لویزه و دیدن فیلم بیل موری به آپارتمان کوچکش بر می‌گشتند. آنجا نیو اورلین بود.

آن روز، روز آنها بود. بستی، مادر لویزه، میرفت خارج از شهر که بعضی از زمین‌های مربوط به تقسیمات مجدد را در می‌سی‌سی‌پی قیمت بزند. بعد در خانه‌ی میچ داگلاس آن طرف دریاچه می‌ماند. معنی‌اش این بود که یک ویسکی دو نفره و شاید مقداری میگوی‌آبپز بزنند. والتر و بستی یک سال بود که طلاق گرفته بودند. بتسی وقتی داشت خانه‌ای را نشانش میداد، عاشق میچ شده بود- خانه هدیه‌ای بود که میچ تصمیم داشت برای بیستمین سالگرد ازدواجشان به همسرش بدهد. سالگرد ازدواجی که هرگز اتفاق نیفتاد. گهگاه، والتر  همسر سابق میچ، هاستی را در هولفود می‌دید. هاستی زمانی یک دلبرک مو بور معرکه، اهل جایی نزدیک آلابامای شمالی بود.- دوشیزه سابق یو. اِی . بی که حالا در میانسالی قدری درشت هیکل شده بود. او همیشه در هولفود از روی غیظ به والتر نگاه می کرد، انگار که او بستی را توی زندگی اش انداخته بود تا ازدواج معرکه‌اش را به هم بزند. او یک بار هاستی را در حالی که انتهای راهروی کاهو و کنگرفرنگی بهش زل زده بود گیر انداخت. سرش را که چرخاند، او همانجا بود. فورا بهش لبخند زد.  یک لبخند اتهام آمیز احمقانه‌ روی صورت هاستی نقش بست. بعد شانه‌ةایش آویزان شد، سرش را از روی ناامیدی تکان داد و دهانش دوباره جمع شد. کف هر دو دستش را بسمت والتر گرفت انگار می‌خواست او را به عقب براند. بعد سبدش را هل داد و والتر را، محو جایی که او ایستاده بود وخیره به آنسوی پنجره‌ی روبرو جلوی خیابان مگزین تنها گذاشت.

لویزه گفت:«ما امروز یک دقیقه برای قربانی‌های بیچاره‌ی سیل سکوت کردیم.» داشتند به سمت بالای پرایتانیا می‌راندند. از محل سکونت کنسول فرانسه می‌گذشتند،که پرچم محو فرانسه روبرو و یک سیتروئن بزرگ در{...}

والتر پرسید:«هچکدوم از همکلاسی‌هات کسی رو از دست داده؟»

لویزه گفت: «گمونم آره.» لویزه حالا کلاس هفتم بود و همه چیز را در مورد همه چیز می‌دانست. «جینی باکستر، که سیاه پوسته و بورس داره. من و اون درست با همه دیگه چشمامونو باز کردیم و نزدیک بود خنده مون بگیره. انگار همه داشتن دعا می‌کردن، ولی اصلا دعا نمی‌کردن. اصلا باحال نبود.»

«وسیله‌ت رو فراموش نکردی؟» وسیله‌ی لویزه یک نگهبان شب بود که او در دفتر دکتر دی‌پاتریا برای خودش ساخته بود. او قبل از این که نگهبان شبش را بسازد شبها یا حتی در طول روز دندان غروچه می‌کرد. دکتر دی‌پاتریا می‌گفت به خاطر این است که وقتی دوازده‌سال و دو ماهش بوده، والدینش از هم جدا شده‌اند. برای والتر این واقعیت که دخترش برای دندانهایش نگهبان گذاشته است یک تراژدی کوچک و تلخ بود.

 لویزه گفت: «آوردمش» و آهی از ته دل کشید، در حالی که دوتا دست کوچکش را روی رانهایش گذاشته بود و تمام انگشتانش را روی زانوهایش بازی می‌داد. همینطور که می رفتند گفت:« من دو تا درخواست دارم.»

 والتر گفت:«دادگاه دو درخواستتان را اجابت می‌کند» البته او وکیل بود. «در صورتی که یکی از اونها دودر کردن دندون‌پزشک نباشه.»

«نیست.» لویزه دندانپزشک را دوست داشت. {...} جایی که تنها می‌نشست و تا انتهای روز تفکر میکرد. لویزه فکر می‌کرد این کار عجیب و غریب ولی با‌مزه است. او همیشه از دندانهای قشنگ لویزه تعریفهایی می‌کرد که لویزه دوست داشت بشنود.

«خونواده‌ی جینی قرار بود بعد از یک هفته اونو از مدرسه بردارن و از اینجا برن. فردا وقتشه. می‌خوام واسه‌ش یک کارت همدردی یا همچین چیزی ببرم، و باهاش خداحافظی کنم. فردا می‌خوان ببرنش.»

والتر گفت: «این از شعورته.» در واقع مدرسه‌ها فقط یک هفته بود که باز شده بود، و حالا داشت چنین اتفاقی می‌افتاد. لویزه در مورد این که او گفته بود از شعورش است، حرفی نزد. او دستهایش را تا ته کوله‌اش فرو کرده بود و داشت غلاف سبز پلاستیکی را که نگهبان شبش را در آن نگه‌میداشت بیرون می‌آورد.{...} والتر گفت:«چرا دارن می‌رن؟» و ماشین را در مسیر دریاچه‌ی بزرگ تاهو بسمت پیاده‌رو منحرف کرد. قصد داشت توی سالن انتظار، منتظر بماند، مجله‌ی تایم بخواند و بعد که لویزه کارش تمام شد با دکتر دی‌پاتریا در موردماهی‌گیری و سیاست گپ بزنند.

لویزه غلاف سبز رنگش را برداشته بود. «پدرش برای یو. پی. اس کار می‌کنه. منتقل‌اش کردن به اونجا. کنوشا. میشه کجا؟»

«توی ویسکوزنه...اگه همون باشه»

«جینی گفته بود. خودشه.»

«کنار دریاچه‌ی میشیگانه» او قبلا یکبار آنجا رفته بود. وقتی توی شیکاگو به مدرسه‌ی حقوق می‌رفت. «اونجا هوا سرده.»

«تو فکر می‌کنی اونجا سیاه‌پوستا زیاد باشن؟»

« اون طرفا همه‌جا سیاه‌پوستا زیادن.»

به نظر می‌رسید که این قانع‌اش کرد.

والتر داشت از ماشین پیاده می شد، یا می‌خواست که بشود.

لویزه گفت:«میشه بری واسم یه کارت بخری؟ لطفا؟» «تا وقتی من کارم تموم میشه؟ بعد می‌تونیم با هم بریم خونه‌شون و من کارتو بهش بدم؟».





; ساعت 13:2 روز 28 Aug 2008

*



 

 سالگرد آن حادثه ناگوار بود. والتِر هابز در راهش به بالای شهر بود تا دخترش لوییس را از ترینیتی بردارد. دخترش ساعت چهار وقت دندانپزشکی داشت. پس از آن هر دوتایشان برای خوردن یک شام زود هنگام به جایی می رفتند به اسم پاپا آندرز که  لوییس از آنجا خیلی خوشش می آمد. یک میخانه سر راهی  بیرون از شهر توی بزرگراه چف، که روی پایه های چوبی که طوفان با خودش آورده بود ساخته شده بود. بعد از آن قرار بود که برای انجام تکالیف لوییس و دیدن فیلم بیل موری به آپارتمانشان برگردند. اینجا  نیو اورلانز بود.

روز خوبی برایشان بود. بِتسی، مادر لوییس، برای ارزیابی قطعه زمینهای بخش شده  می سی سی پی رفته بود، و آنطرف دریاچه پیش میچ دیگل می ماند. {...}  یکسال می شد که والتر و بتسی از هم جدا شده بودند. بتسی زمانی که داشت یک خانه را به میچ نشان می داد عاشق میچ شده بود – خانه ای که میچ نقشه کشیده بود به مناسبت بیستمین سالگرد ازدواجشان به همسرش هدیه کند. سالگردی که هیچ گاه فرا نرسید. والتر گهگاهی، هِستی، همسر قبلی میچ را در هُل فودز می دید. هِستی قبلاًً یک مو بور فوق العاده جذاب از جایی در شمال آلاباما بود – دوشیزه نمونه سابق در یو. اِی . بی . که حالا در میانسالی قدری درشت هیکل شده بود. در هُل فودز همیشه طوری به والتر خیره می شد گویی او بوده که بتسی را وارد زندگیش کرده تا در ازدواج بی عیب و نقص اش سنگ اندازی کند.

یکبار والتر در انتهای راهروی کاهو و کنگرفرنگی ها بود که او را درحال خیره نگاه کردن غافل گیر کرد. درست زمانی که داشت دور می زد، هِستی آنجا بود. والتر بلافاصله به او لبخند زد. یک تبسم اتهام آمیز و احمقانه هم در صورت هِستی نقش بست. فقط شانه هایش پس از آن پایین افتاد. سرش را از روی درماندگی تکان داد و لبخندش محو شد. دو کف دستش را به طرف والتر گرفت درست مثل اینکه بخواهد او را از خودش دور کند. سپس سبدش را هل داد و از نظر دور شد و والتر را در حالی ترک کرد که خارج شدن هِستی  و رد شدنش از جلوی ویترین در خیابان مگزین را نظاره می کرد.

لوییس گفت: " ما امروز مراسم یک دقیقه سکوت برای قربانیان بیچاره طوفان را تماشا کردیم." به بالای پریتانیا بعد از محل سکونت کنسول فرانسه رانندگی می کردند، با پرچم رنگ و رو رفته فرانسه بیرون جلوی آن و یک سیتروئن بزرگ در گذرگاه ورودی دایره ای شکل. {...} بچه ها بیرون با پیراهن دامن های یکدست و کیف های مدرسه شان از یک مدرسه خصوصی توی آن محله در پیاده رو راه می رفتند. دندانپزشکی نزدیک اینجا بود.

والتر پرسید: " از بین همکلاسی هایت کسی بود که نزدیکانش را از دست داده باشد؟  "

لوییس گفت: " به گمانم،"  لوییس کلاس هفتم بود و حالا هر چیزی در مورد همه چیزمی دانست. " جینی براکستون، که سیاهه و بورس تحصیلی داره. ما هر دوتا مون همزمان چشمانمون رو باز کردیم و تقریباً خندمون گرفت. به نظر می رسید همه دارند دعا می خوانند، ولی مطمئناً اینطور نبود. سرد هم نبود."

" اون وسیله ات را آوردی؟ "  " وسیله " لوییس محافظ دندان هایش بود که شبها آن را می زد و توی مطب دکتر د ِپاتریا تنظیمش می کرد. لوییس موقع شب و گاهی اوقات هم در روز دندان قروچه می کرد، {...} . دکتر دِ پاتریا گفت علت این کار جدایی والدینش از یکدیگر بوده زمانی که لوییس دوازده سال و دو ماه داشته است. برای والتر این مساله ی دندان قروچه کردن دخترش ، یک تراژدی تلخ به نظر می آمد.

لوییس گفت: " آورده امَش،" و آه عمیقی کشید، دو دست کوچکش را روی پایش گذاشت و همه انگشتانش را هم زمان بر روی زانویش چرخاند. در حالی که پیش می رفتند گفت: " من دوتا خواهش دارم،"

والتر گفت: " دادگاه از دو درخواست شما استقبال خواهد کرد." والتر صد البته یک وکیل بود. " اما تا زمانی که یکی از آن ها در رفتن از دست دندانپزشک نباشد. "

" نه این نیست." لوییس از دندانپزشک خوشش می آمد، {...} . لوییس برایش خیلی عجیب، ولی جالب بود. دکتر همیشه از او بخاطر دندانهای قشنگش تعریف می کرد، که او هم از شنیدنش خوشش می آمد. " خانواده جینی دارند او را از مدرسه می برند – بعد از یک هفته – دارند می روند. همین امروز می خواهم برایش یک کارت یا چیزی به عنوان همدردی ببرم و خداحافظی کنم. او فردا می رود."

والتر گفت: " خیلی با فکر هستی، " {...}. لوییس درمورد گفته پدرش که با فکر بودن خصیصه خوبیست چیزی نگفت. دستش را ته کوله پشتی اش فرو کرد، و جعبه پلاستیکی سبز رنگی را که محافظ دندانش داخلش بود بیرون کشید. آنها در خیابان دندانپزشکی بودند. خیابان اِلاین مقابل سنت چارلز. والتر گفت: "چرا الآن می روند؟ " و اتومبیل بزرگ تاهویش را به کنار پیاده رو هدایت کرد. والتر قصد داشت که در اتاق انتظار بماند و مجله های تایمز را بخواند، و بعد زمانی که کار لوییس تمام شد با دِ پاتریا درباره ماهیگیری و سیاست گپ بزند.

لوییس جعبه ی سبز رنگش در دستش بود. " پدرش برای یو. پی. اس. کار میکند. پدرش این انتقالی را گرفته است. به کِنوشا. اونجا کجاست؟ "

" توی وینسکونسین. اگر همونی باشد که فکر می کنم. "

" جینی گفت. خودشه. "

" روی دریاچه ی میشیگانه. " والتر زمانی که در مدرسه حقوق در شیکاگو بود یکبار به آنجا رفته بود. " اونجا هوا سرده."

" فکر میکنی اونجا آدم سیاهپوست زیاده؟ "

" همه جایش یک عالمه آدم سیاهپوست وجود داره. "

به نظر می رسید که این مساله  لوییس را راضی کرده باشد.

والتر درحال پیاده شدن از ماشین بود و یا اینکه تازه داشت پیاده می شد.

لوییس گفت: " میشه برایم یک کارت بخری؟ لطفاً ؟ " " وقتی محافظ دندانم  داره تنظیم می شه؟ بعد می توانیم برویم بیرون به خانه جینی و من می توانم آن را بهش بدهم؟ "

 





; ساعت 10:27 روز 28 Aug 2008

*



It was the anniversary of the disaster. Walter Hobbes was on his way uptown to pick up his daughter, Louise, at Trinity. She had the dentist at four. Then the two of them were going for a hilariously early dinner at the place Louise liked—Papa Andre’s—out on the Chef Highway, a roadhouse on stilts that the flood had missed. Then they were going back to his condo for her homework and a Bill Murray movie. This was New Orleans.

It was their day. Betsy, Louise’s mother, was driving out to appraise some subdivision plats in Mississippi, then was staying at Mitch Daigle’s, across the lake. Which meant double whiskey sours and maybe a joint and some boiled shrimp. Walter and Betsy had been divorced for a year. Betsy had fallen in love with Mitch while she was showing him a house—a present he had planned for his wife for their twentieth anniversary. An anniversary that didn’t quite come off. Now and then Walter saw Mitch’s ex-wife, Hasty, at the Whole Foods. Hasty was once a great, auburn-haired stunner, from someplace in north Alabama—a former Miss Something at U.A.B. Now she’d grown a little sturdy in the middle. In the Whole Foods she always glared at Walter, as if he’d dispatched Betsy into her life to commit espionage on her perfect marriage. Once he’d caught her staring at him down the aisle of lettuces and artichokes. He’d just turned, and there she was. Instantly he’d smiled at her. And a silly implicating smile had begun on her face, too. Only her shoulders had dropped then. She’d shaken her head in frustration, and her mouth had turned down. She’d put both palms out toward him, as if to drive him away. Then she’d pushed her basket out of sight, leaving Walter looking at where she’d been, and on out the front window onto Magazine Street.

Louise said, “We observed a moment of silence today for the poor flood victims.” They were driving up Prytania, past the French consul’s residence, with the faded French flag out front and a big Citroën in the circular drive. Outside it was ninety-eight, but the A.C. was going in the car. Kids with their uniform shirttails out and carrying book satchels were walking along the sidewalk from another private school in the neighborhood. The dentist was close by.

“Did any of your classmates lose someone?” Walter asked.

“I suppose so,” Louise said. Louise was in the seventh grade and knew everything about everything now. “Ginny Baxter, who’s black and has a scholarship. She and I both opened our eyes at the same time and almost laughed. It was like everybody was praying, but they weren’t, of course. It wasn’t cool.”

“Did you remember your device?” Louise’s “device” was her night guard, which she was having adjusted at Dr. De Patria’s office. She’d begun grinding her teeth at night and sometimes in the daytime, when night guards weren’t thinkable. Dr. De Patria said this was a consequence of her parents’ divorcing when she was twelve years and two months old. To Walter the fact that his daughter ground her teeth seemed a small, bitter tragedy.

“I’ve got it,” Louise said and sighed a profound sigh, placing her two small hands in her lap and twiddling all her fingers at the same time on her knee. “I have two requests,” she said, riding along.

“The court’ll entertain two requests,” Walter said. He was of course a lawyer. “As long as one of them’s not skipping the dentist.”

“It’s not.” Louise liked the dentist, who was a joke-meister who went on Catholic retreats in the woods, where he sat alone and thought for days on end. Louise considered this bizarre but interesting. He always complimented her on her beautiful teeth, which she liked to hear. “Ginny’s family’s taking her out of school—after one week—and moving away. It’s today. I want to take her a sympathy card or whatever, and say goodbye. She’ll be gone tomorrow.”

“That’s very considerate of you,” Walter said. School had, in fact, been going for only a week, and already this was happening. Louise said nothing about his saying her being considerate was a nice feature. She had her hands deep in her knapsack, digging out the green plastic case that held her night guard. They were on the dentist’s street. Aline Street, off St. Charles. “Why’re they leaving now?” Walter said, angling the big Tahoe to the curb. He intended to wait in the waiting room, read Time magazines, then chat with De Patria about fishing and politics when Louise was finished.

Louise had her green case. “Her father works for U.P.S. He got this transfer. To Kenosha. Where’s that?”

“It’s in Wisconsin. If it’s the same one.”

“Ginny said that. It is.”

“It’s on Lake Michigan.” He’d gone there once when he was in law school in Chicago. “It gets cold there.”

“Do you think there’re a lot of black people there?”

“There’re a lot of black people everywhere up there.”

This seemed to satisfy her.

Walter was getting out of the car, or starting to.

“Would you go buy a card for me? Please?” Louise said. “While I’m being adjusted? Then can we go out to her house and I can give it to her?”





; ساعت 22:44 روز 23 Aug 2008

*