اشکهای پدرم- جان آپدایک
فکرش را بکن! فقط یکبار دیده ام که پدرم گریه کند. توی ایستگاه قطار اَلتون بود، (...) من داشتم می رفتم فیلادلفیا که سوار قطاری بشوم که به بوستون و دانشکده برم گرداند. برای رفتن مشتاق بودم؛ پیشتر خانه و پدر و مادرم تا حدودی در نظرم غیرواقعی شده بودند، و دانشکده ، با درسها و امید هایی که برای آینده داشتم در من جان گرفته و دوست دختری که سالِ دوم پیدا کرده بودم، هر ترم برایم واقعی تر شده بود؛ این دیگر شوکه ام میکرد- آنطور که بود، مرا به غلط می انداخت- که ببینم چشمهای پدرم، وقتی دارد برای خداحافظی با من دست میدهد، با قطرات اشک درخشان شده است.
به نظرم مشکل از دست دادنمان بود: برای هجده سال، ما هرگز فرصتِ این جور تشریفات و برخوردهای مردانه را نداشتیم و تازه در همین چند سال اخیر بود که کورمال کورمال از اینجا سر در آورده بودیم. او از من قد بلند تر بود، اگر چه من هم کوتاه نبودم ، و همینطور که دستِ گرمش توی دستم بود و سعی میکرد لبخند بزند من به این پی بردم که او دیدگاهِ متفاوتی نسبت به من دارد. من داشتم یک جایی می رفتم و او داشت مرا میدید که می روم. من داشتم به حسابِ خودم رشد میکردم، و در چشم ِ او داشتم کوچکتر میشدم. او مرا دوست داشت، تا آن موقع هرگز اینطور بهش فکر نکرده بودم . چیزی بود که تا آن موقع نیازی به گفتنش نبود، و حالا اشکهایش داشتند این را می گفتند.
ایستگاه قدیمی آلتن برای خودش جای بخصوصی بود. جان میداد برای ترانزیت کالا و عیش و نوشهای کوچک دزدکی زندگی شهری. من اولین پاکت سیگارم را آنجا خریده بودم . با این که یک پانزده ساله با قیافه ی بچه گانه بودم، هیچ سوال و جوابی از طرف مردی که دکه ی روزنامه فروشی را می گرداند، نشد. خیلی راحت باقی پولم را داد، بعلاوه ی یک بسته کبریت که رویش تبلیغ آبجوی سان شاین ، مارکِ محلی آلتن، بود. آلتن یک شهر صنعتی متوسط بود که از وقتی کارخانجات پارچه بافی به سمت جنوب سرازیر شد، از رونق افتاده بود. در این حین با شبکه ی خیابانی منظم و خوراکهای مقوی اش هنوز برای شهروندانش تسهیلاتِ سنتی و توهمی از آسایش را فراهم می کرد. آنطور که یادم می آید، یک چهارراه بعد از ایستگاه، سیگارم را آتش کردم و با این که نمیدانستم چطور باید کام بگیرم، من را گرفت. پیاده رو انگار به طرفم اوج می گرفت و همه ی دنیا سبکتر به نظر می رسید. از آن روز به بعد من سعی کردم، به لحاظ اجتماعی از هم سن و سالهای با کلاسم که قبلا سیگاری شده بودند جلو بزنم.
حتی مادر خانه بمان، سفر نرو کتاب بخوانِ ِ من هم ارتباطی با ایستگاه داشت. آنجا تنها جایی بود که می توانستی امریکن مرکوری و آتلانتیک ماهانه را بخری. جایی بود که داخلش احساس امنیت می کردی ، مثل کتابخانه ی باشکوهِ کارناگی دو تا چهارراه بعد از خیابان فرانکلین. آنجا برای ابدیت ساخته شده بود، از آنجا که ریلهای راه آهن به نظر می رسید تا ابد با ما هستند._ یک نمازخانه ی گرانیت ِ چهارگوش با کفپوش ِ مرمرین، یک سقف بلند که کنده کاریهای مطلایش از میان پوششی از دودِ زغال سنگ میدرخشید، و نیمکت های انتظار با پشت های بلند، به باشکوهی نیمکتهای کلیسا ! رادیاتور ها چک چک و دیوارها پچ پچ میکردند ، چنان که گویی بخشی از همهمه های انسانها را که شبانه روز جذب کرده بودند بازپس می دهند. دکه ی روزنامه فروشی و کافی شاپ همیشه شلوغ بود، مثل سالن انتظار که همیشه گرم بود. همانطور که من و پدرم در بیشتر از یک شبِ زمستانی کشف کرده بودیم. ما هر دو به یک دبیرستان می رفتیم. او به عنوان معلم و من به عنوانِ دانش آموز؛ با ماشینهای دسته دومی که بیشتر ِ شبهای زمستانی یا استارت نمی خوردند یا توی کولاک گیر می افتادند، راهِمان را به طرفِ ایستگاه کج می کردیم، جایی که به طور حتم باز بود.
نوید حکم آبادی
اشک های پدرم
وقتی که فکر می کنم می بینم که گریستن پدرم را تنها یک بار دیدم. درایستگاه قطار آلتون بود ، (...) . در راه رفتن به فیلادلفیا بودم تا از آنجا با قطار به دانشگاه در بوستون برگردم. مشتاق رفتن بودم ، چون از مدت ها قبل خانه و والدینم برایم تا حدی غیر واقعی شده بودند ، و دانشگاه ، با درسهایش و امید به آینده ای که درمن ایجاد می کردند و دوست دختری که در سال دوم دانشگاه پیدا کرده بودم ، هر نیم سال برایم واقعی تر شده بودند؛ زمان خداحافظی هنگام دست دادن ، دیدن چشمان پر از اشک پدرم که می درخشیدند من را شوکه کرد.— (...)—
دلیلش را در دست دادن با یکدیگر دانستم : در مدت هجده سال ما هرگز موقعیتی برای انجام چنین تشریفاتی ، چنین برخورد مردانه ای ، نداشتیم و فقط طی چند سال اخیر بود که به این سو رفته بودیم . او از من بلندتر بود ، با وجود اینکه من هم کوتاه نبودم و گرمای دستش را در داخل دستم زمانی که سعی می کرد لبخند بزند و طرز فکر متفاوت او با خودم را حس کردم . من در حال رفتن بودم و او نظاره گر رفتنم بود. من طبق احساس خودم بزرگ تر می شدم ، اما از نظر او بچه تر می شدم . او من را دوست داشت، و تا قبل از این متوجه نشده بودم . چیزی وجود داشت که پیش از این نیاز به گفتنش احساس نمی شد،و اکنون اشکهای پدرم آن را بازگو می کردند .
ایستگاه قدیمی آلتون جایی مناسب برای ترانزیت کالا و خوشگذرانی های مخفیانه زندگی شهری بود. من اولین بسته سیگارم را ، با وجود اینکه جوان پانزده ساله ای بیشتر به نظرنمی رسیدم ، از اینجا خریده بودم . بدون اینکه فروشنده ی داخل دکه روزنامه فروشی مخالفتی بکند. او خیلی راحت الباقی پولم به اضافه ی یک پاکت کبریت را که تبلیغ آبجوی سان شاین با مارک محلی آلتون بر رویش بود به من داد . آلتون یک شهر نسبتا متوسط صنعتی بود که زمانی که کارخانه های پارچه بافی به جنوب سرازیر شده بودند از رونق افتاده بود. و در این مدت ، با شبکه منظم خیابان ها و سبک آشپزی دلچسبش ، همچنان نوعی تصوررفاه و آسودگی را برای شهروندانش فراهم می کرد. از ایستگاه قطار یک سیگار روشن کردم . اینطور که به خاطر می آورم ، با وجود اینکه نمی دانستم که چطور دودش را فرو ببرم ولی اعصابم خراب شد ؛ پیاده رو به نظر می رسید که به طرف من از جا کنده شده وحس می کردم که کل دنیا سبک تر شده است. از آن روز به بعد ، از لحاظ اجتماعی ، شروع کردم به رساندن خودم به همسن وسالان افسون کننده ای که از مدتها قبل سیگار می کشیدند.
حتی مادر خانه نشین من ، کسی که به مسافرت نمی رفت و همیشه مطالعه می کرد ، با ایستگاه در ارتباط بود : آنجا تنها جایی در شهر بود که می توانستی پیام امریکا و ماهنامه آتلانتیک را بخری . درست مثل کتابخانه ایالتی کارنِگی که دو خیابان پایین تر از خیابان فرانکلین قرار داشت ، ایستگاه جایی بود که داخلش احساس امنیت می کردی . آنجا برای ابدیت ساخته شده بود ، به نظر می رسید که ریلهای راه آهن برای همیشه با ما خواهند بود یک معبد چهار گوش گرانیتی با کفهای مرمرین ،سقف بلندی که تو رفتگی های طلاکاری شده اش از میان پوشش دود زغال سنگ می درخشیدند ، و نیمکتهایی با پشتی های بلند و به موقری نیمکتهای کلیسا .
رادیاتورها همیشه در حال چکه کردن بودند و دیوارها پچ پچ می کردند گویی که مقداری ازصدای جذب شده انسان را بازمی گردانند. دکه روزنامه فروشی و کافی شاپ معمولا شلوغ بودند ، و سالن انتظار همیشه گرم بود ، من و پدرم این مساله را در طی بیش از یک شب زمستانی فهمیده بودیم . ما هر دو به یک دبیرستان می رفتیم ،او به عنوان یک معلم و من به عنوان یک دانش آموز ، با اتومبیل های دسته دومی که روشن نمی شدند ، یا در کولاک برف گیر می کردند. ما راه ایستگاه را در پیش گرفتیم ، جایی که مطمئن بودیم باز است.
اشک های پدرم- جان آپدیک
تهیه:س.ص
فکرش را بکن, من فقط یک بار دیدم که پدرم گریه کرد آن هم در ایستگاه قطار آلتن روی داد. در بازگشت هنگامی که هنوز قطارها در حرکت بودند . در راه فیلادلفیا بودم تا به قطاری برسم که مرا به بوستون و کالج باز می گرداند. من مشتاق رفتن بودم زیرا قبلا خانه ام و والدینم تا حدی برایم غیر واقعی گردیده بود و کالج با واحدهایش و امیدهائی که برای آینده ام الهام می نمود و دوست دختری که در سال دوم تحصیلم پیدا کردم , هر ترم واقعی تر شده بود. این مرا شوکه می کرد. دیدن این که هر بار پدرم دستانم را به نشانه خداحافظی می فشرد , چشمانش از اشک می درخشید . من این کار را هنگامی که دست می دادیم سرزنش می کردم . به مدت هجده سال , ما هرگز فرصتی برای این ارتباط مردانه نداشتیم و فقط طی چند سال اخیر , آهسته آهسته راهمان را به آن سمت پیدا کردیم . او بلندتر از من بود با این حال من قد کوتاه نبودم و هنگامی که تلاش می کرد لبخند بزند, دستانش را در دستانم گرم می یافتم که منظره متفاوتی داشت با زمانی که به جائی می رفتم و او رفتنم را نظاره می کرد . من به طریقه خودم رشد می کردم و به نظر او بچه تر می شدم .او دوستم داشت .چیزی که تا قبل از آن به سراغم نیامده بود . چیزی که پیش از این نیازی به گفتنش نبود و حالا اشک هایش آن را بیان می کردند .
ایستگاه قدیمی آلتن درنوع خودش , محلی مناسب برای حمل و نقل و نیز لذت های کوچک پنهانی زندگی شهری بود . من اولین بسته سیگارم را به این جا آوردم و علی رقم این که یک جوان پانزده ساله به نظر می رسیدم , هیچ اعتراضی از جانب مردی که به سمت دکه روزنامه فروشی می دوید نشنیدم . او به سادگی پول خرد و بسته ای کبریت بهم داد که ((آبجو آفتاب )) ,یک مارک محلی آلتن, را تبلیغ می کرد.
آلتن یک شهر متوسط الاندازه صنعتی بود که از زمانی که کارخانجات پارچه به سمت جنوب سرازیر شده بودند از رونق افتاده بود اما در عین حال با شبکه منظم خیابانهایش و دست پختهای مقوی اش هنوز آسایشی سنتی و وهمی از سلامت را برای شهروندانش تامین می نمود . من یک نخ سیگار را از ایستگاه روشن کردم (آن طور که یادم می آید) و علی رقم این که نمی دانستم آن را چطور استنشاق کنم , از شدت هیجان, عصب هایم ضربه می زدند. به نظرم پیاده رو به سمتم بالا می آمد و کل جهان را روشنتر حس می کردم . از ان روز به بعد , از نظر اجتماعی سعی کردم مانند دوستانم که از قبل سیگار می کشیدند به مسحور کنندگی بیشتری دست پیدا کنم.
حتی مادر خانه نشین من که نه اهل سفر بلکه مطالعه بود , ارتباطی با ایستگاه داشت . آن جا تنها مکانی در شهر بود که می توانستید امریکن مرکوری و ماهانه اتلانتیک را بخرید نظیر کتابخانه کارنیج , دو بلوک پائینتر از خیابان فرانکلین , مکانی بود که درداخلش احساس امنیت می کردید . جائی که برای جاودانگی ساخته شده بود هنگامی که به نظر می رسید که ریلهای راه آهن همیشه با ما هستند . یک معبد مستحکم چارگوش با کف های مرمرین , سقف بلند و صندوق های زراندود که از میان دود غلیظ زغال اندود می درخشیدند و نیمکت های پشت بلند انتظار که به سختی نیمکتهای چوبین کلیسا بودند. رادیاتورها سوراخ بود و دیوارها زمزمه می کردند گوئی همهمه های انسانی را که شب و روز جذب می کردند , باز می گرداندند . آن طور که من وپدرم طی بیش از یک شب زمستانی متوجه شدیم روزنامه فروشی و دکه معمولا شلوغ بودند و اتاق انتظار همیشه گرم بود . ما بین خانه و مدرسه ای مشابه رفت و آمد می کردیم . او به عنوان معلم و من به عنوان دانش آموز. در ماشین های دست دومی که بیش از یک بار برای استارت باز می ماندند و یا در بوران برف گرفتار می شدند . ما به ایستگاه می رفتیم . تنها جائی که مطمئنا باز بود.
Come to think of it, I saw my father cry only once. It was at the
I blamed it on our shaking hands: for eighteen years, we had never had occasion for this ritual, this manly contact, and we had groped our way into it only in the past few years. He was taller than I, though I was not short, and I realized, his hand warm in mine while he tried to smile, that he had a different perspective than I. I was going somewhere, and he was seeing me go. I was growing in my own sense of myself, and to him I was getting smaller. He had loved me, it came to me as never before. It was something that had not needed to be said before, and now his tears were saying it.
The old
Even my stay-at-home mother, no traveller but a reader, had a connection to the station: it was the only place in the city where you could buy The American Mercury and The Atlantic Monthly. Like the stately Carnegie library two blocks down
Come to think of it, I saw my father cry only once. It was at the
I blamed it on our shaking hands: for eighteen years, we had never had occasion for this ritual, this manly contact, and we had groped our way into it only in the past few years. He was taller than I, though I was not short, and I realized, his hand warm in mine while he tried to smile, that he had a different perspective than I. I was going somewhere, and he was seeing me go. I was growing in my own sense of myself, and to him I was getting smaller. He had loved me, it came to me as never before. It was something that had not needed to be said before, and now his tears were saying it.


